خزانِ عشق
سه شنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۳۹ ق.ظ
خزانِ عشق
شهر شیرینپرورم را شور فرهادی نمانْد
آتشآوایانِ ما را نای فریادی نماند
دورهٔ عشرت گذشت و عشق از دلها رمید
ای دریغا، جامِ شوقی، خاطرِ شادی نماند
روی معشوق و لب عشّاق زرد و خشک شد
در خزانِ عشق جانِ بوسهآبادی نماند
سروْبالایان سروستانِ جان گشتند پَست
باغ سبزِ عاشقان را شاخِ شمشادی نماند
نوعروسان را کجا شد عشوههای آتشین؟
آبروی عشق را نازم که دامادی نماند!
فرّخ، اکنون سکّهٔ دولت به نام خود بزن؛
چند گویی بیستون و شور فرهادی نماند؟
مهر ۱۳۸۰
طنطنه، فرّخ سائس، نشر هماذر، چاپ اول، تبریز، ۱۳۸۳، ص۵۲.
۹۶/۰۳/۰۹